تبليغاتX
راحیل
 

 
 
 

هوالعالم

 

گزارش اول 

بیست و پنجمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران مثل همیشه در مصلای امام خمینی(ره) با همه اتفاقات جانبی اش که به بزرگترین اتفاق فرهنگی سال از سوی متولیان فرهنگی این مملکت نام گرفته است هم اکنون برپاست.

در مورد این فرصت فرهنگی که به بهترین نحو ممکن تبدیل به بزرگترین تهدید فرهنگی شده است قبلا هم من و هم خیلی از بزرگتر از من سخن گفته اند. که البته باز هم خواهمیم گفت. لیکن نظر خوانندگان محترم را در مورد همین بیست و پنجمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران به چند اتفاق جلب می کنم:

1.      روز اول نمایشگاه یعنی چهارشنبه رسیده ام تهران. اختصاصا برای نمایشگاه آمده ام. و در همان روز اول فقط میتوانم نصف غرفه های شبستان را بازدید کنم. در همین بازدید تقریبا دو کارتن پُستی که غروب به شیراز ارسال میکنم کتاب و البته نمایه های 90 ناشران محترم پُر می شود. به جیبم که نگاه می کنم حدود 130 هزار تومان شده اند. نکته مهم این روز اول این است که خیلی از غرفه داران محترم هنوز نمایه انتشاراتشان نرسیده است. نیمی از همین نمایه ها هم از سال 87 تا نهایتا 89 تاریخ خورده اند. بالای غرفه ای زده است برای تهیه کتاب شرح اسم شنبه مراجعه نمائید. حتی قیدار را هم فردا صبحش می آورند.

نکته مهم این است که عزیزان برنامه ریز و ناشر به دو نکته اساسی توجهی ندارند. اولاً نمایشگاه کتاب اساسش برای هزینه کرد سراسری دولتی برای آشتی دادن مخاطبین با کتاب است. برای آشنا کردن با کتاب . برای شناساندن کتاب . برای نمایش دادن کتاب. دقت بفرمائید که اسمش هم نمایش گاه است . جایی که فرصت های برابر برای عرضه کتاب ها به مردم است.

برادران و یا خواهران عزیز ناشر توجه ندارند خیلی از شهرستانی! هایی که حتی از کلان شهر های این مملکت می آیند برای بازدید از دستپختهایشان یک روز یا نهایتاً دو روز وقت دارند برای ماندن در این تنها شهر! ایران. آقای متولی موسسه پژوهشی دولتی می دانم خیلی از خودگذشتگی می فرمائید که روز پنجشنبه و جمعه تان را در نمایشگاه سپری میکنید آن هم به خاطر اضافه حقوقی ناچیز، لیکن کمی دغدغه داشته باشید و بجای شنبه لااقل فردا صبح کتاب را برای عرضه به نمایشگاه برسان. و ایضاً نمایه انتشاراتتان که برای ما خیلی مفید است.

2.      چند کتاب و چند نویسنده را از قبل نشان کرده ام. اولین ایستگاه جستجوی کتاب می گوید کتابی از این نویسنده ندارد. در روز دوم یک اثر را اتفاقی در غرفه ای از آن ناشر می بینم. دوباره میروم برای جستجوی اثرهای احتمالی. آدرسی اشتباه می گیرم. متوجه می شوم لوح فشرده آثار موجود در نمایشگاه را می فروشند. تهیه می کنم و به همت رایانه شخصی جستجو می کنم . از همان نویسنده 7 اثر در نمایشگاه عرضه می شود. می روم سراغشان . سه تایش واقعا وجود دارد. و البته دو اثر دیگر که در لوح فشرده اسمی از آن ها نبود. از جمعه شب که از نمایشگاه بر میگردم در رسانه ها می بینم  دو کتاب جدید آقای قزوه که هر بار در همه مراحل قبل با مدل های مختلف از اسم کتاب تا نویسنده و حتی ناشر جستجو کرده ام و نهایتا مطمئن به نبودن آن ها در نمایشگاه از ان ها گذشته ام ، اتفاقا در نمایشگاه بوده که به لطف دوستان در تهران ، از همان آدرس بدست آمده از آن رسانه کتاب را تهیه کردم. والبته باز کتاب شرح اسم را ان غرفه محترم تمام کرده بود و دوست ما را که ایشان هم شب عازم شیراز بود به صبح حواله نمودند.

3.      دوستی تهرانی روز جمعه به من ملحق می شود. می خواهد رای هم بدهد. از غرفه اطلاعات می پرسیم صندوق کجاست  که اطلاعی ندارد. از مامور نیروی انتظامی هم که می گوید قرار است بیاید اما اوهم اطلاعی ندارد. از نگهبان مصلی می پرسیم ، نه تنها اطلاعی ندارد بلکه با تمسخر می گوید برای چه می خواهید؟ . از غرفه اطلاعات دیگری می پرسیم آدرس طبقه دوم شبستان می دهد. از مدیر طبقه دو می پرسیم می گوید درب 18 . از مامور نیروی انتظامی می پرسیم می گوید درب شمالی مصلی ، نزدیک خروجی مصلی مامور دیگری می گوید درب شرقی .... نهایتا موقع نماز ظهر اتفاقی یک صندوق را کنار نماز خانه پیدا می کنیم!

4.      راستی همان روز چهار شنبه موقع نماز جمع کثیری روی موکت های کنار نمازخانه نمایشگاه مشغول ادای نماز جماعت بودند و ما هم به خاطر دیر رسیدن منتظر تصاحب چند دقیقه ای جای یکی از نماز گزاران بودیم چشم به جماعت داشتیم. آنجا هم جمع کثیری بدون وجود اتصالی در صفوف به امام جماعت اقتدا کرده بودند . نه خبری از متولیان برگزاری نماز جماعت بود و نه خیل کثیر ورحانیون پاسخگو به مسائل شرعی و نه تذکری از اینهمه معمم و مکلای فرهنگی نماز خوان به این جماعت بی اتصال.

5.      شب اتفاقی در تلوزیون شبکه چهار کتابی را معرفی میکرد چندین جلدی و بسیار تخصصی. خدا خیرشان بدهد. ولی فکر کنم کسانی که احتمالاً محتاج به چنین آثاری بشوند هم اهل کتابند هم خیلی بهتر این آثار را می شناسند. اما باز خدا خیرشان بدهد که مثل سال گذشته کار به جایی نرسیده است که بعد از معرفی آثار مرحوم صفایی، آقای گزارشگر برای آنکه پیاز داغ کار را زیاد کند بگوید ایشان همچنان در رادیو معارف سخنرانی میکنند!

 

 

 

 


برچسب‌ها: نمایشگاه کتاب, شرح اسم, انتخابات, نماز جماعت
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 8:1  توسط سید مهدی  | 
بنام...

1- هنوز پلاک هشت رسما افتتاح نشده. فضای خود فروشگاه و البته پاطوق کتاب رو به راهه و محصولات دارن کم کم میرسن. یه خورده سرعت کمه اما ...

هنوز پلاک هشت افتتاح نشده، کم کم سر و کله اهالی کتاب پیدا شده. دارن بچه هایی که هر کدوم برای خودشون یَلی هستن توی این وادی یه سر میان . بیشتر برای اینکه بفهمن چه خبره. خوشحالم و غصه می خورم. خوشحال از بودن و اومدنشون و غصه از اینکه زمانی که می تونستن خیلی از اینها بیان پای کار تا این توقف دوساله برای بچه های کتاب پیش نیاد نیومدن. بعدتر هم نیومدن. هر کسی خودش تنهایی کار می کنه در حالی که هم افزایی ماها چیزی فراتر از جمع کلی تواناییهامون هست. حتی الان بجای اینکه بیان پای کار تا نخوام منتظر باشم یکی دیگه تازه دغدغه مند بشه و بفهمه چه خبره و ... تا کمک کنه برای کار ، فقط میان و می بینن. 

2- حالا که هابیل مغضوب واقع شده ، قراره رونمایی ای بشه از کتاب های  جدید نشر «آرما» نوشته برادر زائری در تهران. 



برچسب‌ها: هابیل, آرما, زائری, شجاعی, امیرخانی
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 11:10  توسط سید مهدی  | 
بنام خدا...

خبر توقیف دوماه نامه «هابیل» را از یکی از دوستان شنیدم . هرچند با رویکرد انتقادی هابیل در این وانفسای سوزاندن تر و خشک بر اساس سلیقه های شخصی و راندن «خودی» ها و «نخودی» ها با چوب باظاهر انقلاب و نظام این واقعه بعید نبود اما خبر به اندازه کافی برایم مُشمَئز کننده بود. توجه بفرمائید که اعصابم خورد نشد دیگر بلکه چِندِشم شد. به تمام معنا. زمانی که بعد از سی و خورده ای سال از انقلاب تعدادی جوان که مانند خیلی ها سهم خواه انقلاب نیستند بلکه در این نظام انقلابی زندگی می کنند و درس می خوانند و دغدغه بهتر زیستن زیر اسلوب و ایدئولوژی اسلامی و انقلابی را دارند می خواهند به زعم خودشان برای بیرون کشیدن سره از ناسره تلاش نمایند حالا بخواهیم آنقدر تنگ نظر باشیم که این تلاش را که به دور از نتیجه، خود فی نفسه آنقدر ارزش دارد تا در این تلاش غیر دولتی لااقل به زبان هم که شده سپاسگذار باشیم بخواهیم بر اثر گفته ای کرکره ی کل کار را پائین بکشیم. البته من این اعتقاد را دارم که هر گفته ی صاحب هر تریبون و رسانه چه دولتی و چه غیر دولتی باید آنقدر زیر ذره بین خودش را فرض کند تا نتواند جرئت کند تا حتی متشابهات را هم به زبان آورد ، لیکن این ذره بین به غیر از آنچه که با ارکان نظام فکری مملکت سر و کار دارد باید مردمی و غیر دولتی باشد. باید از سوی جامعه و مخاطبان فرض شود . و این اتفاق هم نمی افتد مگر اینکه فهم و شعور موجودِ زیر خاکستر رفته بر اساس رفتار و برنامه های پشت میزنشینان دوباره روشن شود. و این نیز میسر نمی شود مگر با همین تلاش های غیر پشت میز نشینان.

به هر حال:::

این یک خبر نیست که :«هابیل توقیف شد» و «140 استاد و فعال فرهنگی و دانشجو نامه ای نوشته اند برای بازگشت آن به حوزه فرهنگ و اندیشه» . بلکه خواسته ی یک وبلاگ خیلی خیلی خورد و یک سرباز پیاده این جبهه فرهنگی برای توجه منطقی تر به این اتفاق. آن هم نه از همان پشت میز نشینان دولتی که از تمام وبلاگ نویسان و مخاطبین و فعالین فرهنگی برای توجه و اندیشه ی بهتر . بعدتر اقدام برای نتیجه این اندیشه...

پس:

این یک خبر نیست...


برچسب‌ها: هابیل
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 8:18  توسط سید مهدی  | 
بنام...

1- سالگرد انفجار کانون رهپویان وصال هم گذشت... واقعه ای که هم کانون و هم سید برادریشان را نسبت به انقلاب و نظام همه جوره ثابت کردند...

2-دوست عزیزی بعد از مدتها آمده بود پیشم. دو نکته را به من یادآوری کرد. اولیش بماند . دومی هم اینکه روزگارم علی رغم آنچه فکر میکنم نشود مثل هَمِستر.یک عمر به خیال رسیدن بدوم و وقتی کم آوردم یا تمام شدم ببینم همانجا هستم که بودم...

3-raahil.ir هم فعلا همینجاست...


برچسب‌ها: کانون رهپویان وصال, انجوی نژاد, همستر
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 18:8  توسط سید مهدی  | 

بنام...

امروز چهاردهم سال 1391. ننوشتنم دو دلیل بیشتر نداشت ، اول عدم دسترسی به نت و دوم هم عدم دسترسی به نت...

.....

اول:::

امسال رو هم باز خدا رو شکر سر سفره امام رضا(ع) شروع کردم. نوشتن از سفر مشهد و همین 13 روز خودش خیلی میشه . به خاطر همین چند نکته بیشتر نمی نویسم:

1- 1-مشهد طبق معمول یک برنامه هم بهشت رضا(ع) داشتیم. سپاه مشهد یک قسمت از بهشت رضا رو مثل مناطق جنگی فضا سازی کرده بود. قشنگ بود. علی رغم اینکه معمولا این فضا سازی ها بیشتر شبیه کمیک هستند اما برای من که امسال شهدا محل بوق هم بهم نذاشتن خوب بود. سخنران برنامه علیرضا دلبریان بود. از فرماندهان گردان یاسین. مثل همیشه می گفت و می خنداند و می گریاند. مثل یک تابع سینوسی. نه اینکه اولش بخنداند و بعد گریه. بلکه مدام در خندیدن و گریستن سرگردانت می کند. حال و هوای عجیبی دارد.

آخرش که می خواست برود مهدی پروین را بغل کرد. چشمانش پر از اشک شد و گفت : تا کی باید همدیگر را ببینیم؟! بس است دیگر. چه کیفی دارد وقتی یک روز امدید مشهد سراغ دلبریان را گرفتید بگویند رفت.

2- 2-رفتم فروشگاه آرمان. چهار راه شهدا. سی دی کال آف دیوتی داشت. فیلم ورود آقایان ممنوع . فیلم بوتیک . کارتون لاکپشت های نینجا... دلم گرفت.

3- 3-سخنرانی حضرت آقا در حرم امام رضا(ع) را حتما شنیده اید.موقع سخنرانی در صحن قدم میزدم. چهره آدم ها مخصوصاً روستایی ها موقع ورود آقا در صفحه تلوزیون های صحن و موقع سخنرانی واقعاً دیدنی بود. مات و مبهوت. خوشحال. با شعف. با اشک... غبطه می خوردم و کیف می کردم...

4-  4-به خاطر ترافیک مجبور شدم از میدان برق تا فلکه آب را پیاده ساک بزرگی را دنبال خودم بکشم. در کوچه ای نمایندگی جامعه المصطفی را دیدم. کتاب رهیافتی به منظومه فکری تربیتی امام و رهبری در باب فرهنگ و تربیت را که قم هم نداشت آنجا پیدا کردم. والبته خیلی از کتاب های کوچه بازاری دیگر را هم. دلم باز هم گرفت. خیلی.

5- 5-بچه ها را بردیم بوستان موضوعی زیارت. شاهکاری از سازمان فرهنگی شهرداری مشهد. حسابی خرج کرده بودند. هم برای سخت افزار و هم برای نرم افزار. تصور کنید سی نفر را در دالانی تاریک قرار می دهند و 35 دقیقه اتاق به اتاق با حجمی از تصاویر و صدا و نور و ... روبرو می کنند. دیدنش واقعاً جالب و واجب است.بوستان را در پارک وحدت نزدیکی های حرم احداث کرده اند. مفصلا جای صحبت دارد این کار.

6- 6-ویژه نامه مشهد نشریه کانون را همانجا دیدم. واقعا از صفحه معرفی کتاب نشریه شرمنده شدم. همین جا اعلام می کنم این شماره هیچ ربطی به من نداشت.

دوم:::

نشسته بودیم. بحث دو سه نفر از بزرگترها کشیده شد به شخص غائبی که روزگار عجیبی داشته است. نمی دانستند من هم کمی از ماجرا خبر دارم. در لفافه حرفهایی زدند. دلم باز هم گرفت و کمی هم عصبانی شدم. جای ورود به بحث نبود جز این چند نکته که لااقل بحثشان را خاتمه داد:

1- 1-اول اگر صحبت از واقعه ای می شود که چند نفر ابعاد واقعه را تشکیل می دهند لطفاً صحبت های همه را بشنوید و بعد با اینکه حق ندارید اما باز اگر خواستید قضاوت کنید.

2- 2-اگر کسی اشتباهی هم کرده است او را به اندازه اشتباهش ملامت کنید نه اینکه سنگ تکفیرش بزنید.

3- 3-لطفاً کاسه داغ تر از آش نشوید . نه درمورد زندگی شخصی افراد و نه در مورد دین و دیانت و شریعت.

سوم:::

لطفاً وقتی در مورد مسائل شخصی کسی حرفی زده می شود ، انتخاب نوع برخورد با ما و بقیه را حق آن فرد بدانیم و نخواهیم با یک جمله اینکه «حالا شما نگو که ما می دانی او اینحرف ها را زده است » او هم درباره مسائل خصوصی اش بی خیال ماجرا شود.

چهارم:::

می خواستم «نورالدین پسر ایران» و «کمی دیرتر» را بخوانم. اولی را عقیل از من عیدی گرفت و دومی را هم دوست جدیدی برای خواندن امانت . بنابر این «نفحات نفت» و «جانستان کابلستان» امیر خانی را خواندم. حسابی چسبید.

پنجم:::

بی تو نمی توانم... اما به خاطر تو ...

 


برچسب‌ها: بوستان زیارت, امیرخانی, موسسه آرمان, دلبریان, آقا
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 14:27  توسط سید مهدی  | 

بنام...

اول:::

مدتی پیش در گوگل پلاس مطلبی از یک دوست خواندم :


آقا مرتضی آوینی:«زنده ترین روزهای زندگی یک «مرد»، روزهایی است که در مبارزه می گذراند...»
بچه ها چقدر دلم برای «زندگی» تنگ شده

 .....

سلام مجید جان، سلام مجید جان، سلام مجید جان...

اولین باری که دیدمت، ابتدای کوی دانشگاه شیراز، بر یک بلندی ایستاده بودی و تجمع دانش جویی‌ای که یادم نیست بر سر چه بود را هدایت میکردی. یادم هست که آن صلابت و شور در کلامت همراه با طمأنینه‌ای که بعدترها هم در تمام تجمعات این چنینی می دیدم، با آن موی و محاسن بلند در دلم شیرین افتاد . و این یعنی از همانجا دوستت داشتم...

بعدتر که با تو آشنا شدم، یک ویژگی تقریباً نادر تو مرا شیفته‌ات کرد. چیزی که این روزها به ندرت جایی یافت می شود. اینکه کسی پای مباحث نظری و برنامه‌ریزی باشد و همچنان در پیشانی عمل و اجرا هم باشد. اینکه کسی مقتضیات را درک کند اما همچنان جهادی‌گونه پای تمام تلاش‌های آرمانی هم باشد....

حالا تو آمده ای می گویی دلت برای «زندگی» تنگ شده!!!

این یعنی من و امثال من دیگر باید بروند و بمیرند... .

مجید جان.

این روزها شهرمان خالی‌تر از همیشه است و درعین حال پر از رزمنده‌هایی که کورکورانه میزنند به خط و اغلب هم لت و پار می شوند. این روزها درگیر بحث‌های زرگری با خودی‌ها هستیم. سر هیچ و پوچ.

دیروز علیرضا را برده بودم پارک بادی. بلوار چمران. بلوار شهید! چمران شهرمان شیراز....

علیرضای سه ساله ام شادمان بازی می کرد و من از درون می سوختم. شنیده بودم دم مرگ تمام زندگی مثل یک فیلم در ذهن انسان می گذرد. و ذهن من مثل بادبادکی که با تصاویر این شهر در حال بزرگ شدن بود بر بدنم سنگینی میکرد. این همان شهری است که خیلی از جوانها جوانی‌شان را گذاشته‌اند برای کار فرهنگی. برای کار برای خدا. برای.... دعواهای خاله زنکی. و چقدر ایدئولوگ خاله بازی می کنند.

مجید جان.

دلم برایت تنگ شده.برای میثم. برای مهدی. برای جنگیدن در روز روشن. برای دیدن و دویدن. برای دانستن و جنگیدن. برای آگاهانه ایثار کردن و شهید شدن...

دلم تنگ است....

دوم:::

مطلب زیبایی خواندم از یامین پور. دکتر وحید یامین پور

سوم:::

پلاک هشت راه افتاد.اتفاق شیرینی که روحم را کمی آرام کرد. قرار است بشود نسخه به روز شده ی «بچه های کتاب»

 شیراز/ میدان امام حسین(ع) / پل باغ صفا/ ابتدای خیابان آزادی/ کوچه 22 / طبقه تحتانی اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان فارس/ 07112263139

چهارم:::

عازم مشهدم. دعا کنید با معرفت برویم...

پنجم:::

....

 


برچسب‌ها: تقی زاده, طغیانی, دسترنج, شیراز, پلاک8
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 11:51  توسط سید مهدی  | 
بنام...

در این پنج روز گذشته بیشتر درگیر برنامه سفر مشهد اتحادیه بودم. آخر سال است و جمع بندی سال گذشته و ارائه برنامه سال بعد...

اول:

دیروز جلسه ای بود . فرمودند در اسرع وقت درصد دستیابی به اهداف سال نود را ارائه کنید! به همین راحتی. قبل ترش مهم گفته بودند طی یک هفته رویکرد های سال 91 را با توجه به برنامه سه ساله استان و سه ساله دوم تشکیلات را ارائه کنید. این هم به همین راحتی. واقعاً چرا یعضی ها فکر میکنند به همین راحتی میشود با وقت ادم های زیر دستشان ، باسرمایه بیت المال و با اینهمه نیاز جامعه بازی کرد. حالا من بگویم مثلا در سال آینده باید فلان اتفاق بیفتد. کلی آدم می روند سر کار که باید این اتفاق را هم رقم بزنند. به فرض رسیدن به هدف ، آیا اینهمه تلاش و صرف عمر و سرمایه لازم بود؟!!! 

واقعاً برنامه ریزی سخت است و پُر استرس. برنامه ریزی راهبردی و کاربردی. اما شیرینی اش زمانی است که به نتیجه میرسی و بعد می دانی یک سال باید چکار کنی . تازه می دانی بقیه را باید به چه کارهایی واداری. روش هایش بماند. 

دوم:

برای سفر مشهد تعیین هدف کردیم. اهداف اصلی و تبعی. فرصت ها و تهدید های سفر را مشخص کردیم. بایسته های سفر را هم. قرار شد واخد ها برنامه های متناسب با مخاطب هایشان را بیاورند... جلسه ارائه برنامه داشتم منفجر میشدم... درست عین مملکت ما . یکی سری برنامه های شکلی که وقتی می پرسی کدام قسمت از اهداف ما را محقق میکنند حرفی برای گفتن نیست. 

سوم:

عید دارد نزدیک میشود. هیچ حس خاصی ندارم. از تعطیلی ها خوشم نمی آید. از خاله بازی های عید هم.

چهارم:

سحر موقع نماز بدجوری داغون بودم.واقعاً الان وظیفه ی من چیه؟ همین کاری که دارم میکنم؟ چقدر این کار پایداره؟ چقدر انرژی تلف میکنه ؟ چقدر ... سهم خانواده ام از این زندگی من چیه؟ واقعا بیست سال دیگه علیرضا نمیگه چرا پایه زندگی لااقل عادی من رو نذاشتی؟ واقعاً اون موقع می فهمه و قبول داره که من از سرنوشت اون هم هزینه کردم برای چیزهایی که فکر میکنم درسته و باید براش بجنگم؟؟؟ . 

امام رضا(ع) : بالاترین عبادت تفکر در وظیفه است.

پنجم: 

....



برچسب‌ها: برنامه ریزی, آینده, اتحادیه, مشهد, خانواده
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 9:26  توسط سید مهدی  | 
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

....

حکایت من ، حکایت ماهی درون اقیانوس است.... اگر بخواهم فرار کنم ، باز درون همین اقیانوسم.... اما سهم من همیشه نیمه ی طوفانی توست....



برچسب‌ها: موج, ماهی
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:9  توسط سید مهدی  | 
سلام. 

مثل همیشه خسته ام. خسته و دل شکسته. دلشکسته از تمام شدنی هایی که نمی توانم در تحققشان سهم داشته باشم. و البته بیشتر تر از همسفرهایی که بجای دویدن همراهم چشمشان را به خس و خارهای اطراف خسته می کنند.

اول:

از قدیم گفته اند خواستن توانستن است. این روزها بیشتر گرفتار نخواستن ها هستیم. نخواستن هایی که به نشدن ها منتهی می شوند. نخواستن برای نفهمیدن. نخواستن برای درک نکردن . نخواستن برای ندیدن. نخواستن برای ... . 

وقتی کسی نخواهد، نمی شود. از زور هم کاری بر نمی آید...

دوم:

این روزها درگیر داوری جشنواره «والشمس» دهه فجر بودم. تقریبا سه روز چند نفری را در اتاقی نیمه قرنطینه کرده بودیم. چقدر قضاوت سخت است. حتی برای داوری یک جشنواره دانش آموزی. 

سوم:

امسال چند سررسید زیبا و محتوایی تولید شده. سررسید پلاک 91 - کاری از موسسه عماد. طرح زیبا . ساده و پر از شعر های قوی از شهدا. یکی سررسید نیایش که محتوایش از صحیفه سجادیه است. جلد چرمی اش واقعا زیباست. یک تقویم دیواری را معاونت تهذیب حوزه علمیه قم کار کرده . بیشتر تقویم عبادی است. کار جالبی انجام داده.

چهارم:

تا وقتی اشک داری و هق هق اش بلند است، نگران نباش. وقتی دلهره برت دارد که صدایش گوشت را کر نمی کند. حتی هق هق اش اعصابت را به هم نمی ریزد. درست زمانی که یک گوشه می نشیند و  بغض می کند . غمباد می گیرد. لبانش آرام روی هم می لرزد. زانوانش را بغل میگیرد و با همه ی ابهتش، با همه ی مهربانی اش و با همه ی نگاه های عمیقش ، زمین را برای یک همزبان می کاود. آنوقت است که یا دنیایت را ترک خواهد کرد، یا تمام دنیایت را به هم خواهد ریخت....

بترس از بغض هایش...


برچسب‌ها: سررسید, دهه فجر, بغض, دلشکسته
 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 20:57  توسط سید مهدی  | 
اول:

دارم  آخرین رمان مصطفی مستور یعنی «سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار» را می خوانم. خاصیت نوشته های مستور این است که از عمق سیاهی راهی به نور نشانت می دهد. با نوشته هایش درد میکشی و متنفر می شوی اما آخرش راهی را هم میبینی که می توانی اگر بخواهی به سمتش بروی. با این همه، به نظرم امید، گمشده قلم مستور است. لااقل یک ذره. 

دوم:

تهران بودم. مثلا جلسه برنامه ریزی سال 91. درموردش بعداً مفصل تر خواهم نوشت انشالله. زمانی که خودم برنامه ام را مشخص کرده باشم. 

مثل همیشه سری زدم به شهر کتاب. به روز بود و زیبا. شهری در دل روستای تهران! حیف که جنسش کمی آنطرف آبی است. کتاب های جدید را داشت. چند مورد نایاب را هم پیدا کردم. برای عزیزی هدیه خریدم و برای دوستانی هم. مثل همیشه در کافه اش شیر نسکافه ای و نیم ساعتی آرامش و اندیشیدن. بعدتر با همراهم سری به پاساژ مهستان زدم. جایی که چند متر آنطرفترش صدای سیاوش خان قمیشی بلند است و در آن صدای یا زهرا(س) و یا حسین(ع) . خیلی از مغازه ها تبدیل شده اند به چاپ بنر و پوستر اما هنوز مرکز پخش سی دی های مذهبی است و دیگر اقلام . از لباس های هیئتی تا سر رسید، از کلاه های عماد مغنیه تا همان برچسب های قدیمی امام و رهبری و شهدا .یادش بخیر . بچه تر که بودم (یعنی هنوز هم بچه ام) ابوی محترم می گفت همین جور پیش بروی روی شیشه های عینکت هم برچسب می زنی(آنوقت ها عینکی بودم).
همه ریشو یا چادری. یکی دو تاهم با پوشیه. مغازه ای که ادوات جبهه و جنگی می فروشد. از مدل مین تا ماسک شیمیایی. کلاه آهنی ، کوله پشتی ، تور استتار و ... . مغازه ای که معلوم است صاحبش خود اهل شعر است. کتاب های نشر آرام دل و سوره و ... . مرکز اشعار آئینی و حتی تلوزیونش شعرخوانی شاعران را در محضر آقا پخش میکند. نشسته ام که سه نوجوان چادری با یک دختر بدحجاب می ایند داخل. همه یک لحظه سرشان به سمت آن ها می چرخد و در کمتر از ثانیه ای همه سرها پائین می افتد . باخودم می گویم حتماً دارند جذبش می کنند. 

بعدش رفتم کافه کراسه. یک کپی برداری از آنطرفی ها .ظاهراً همه چیزش را بسیج دانش جویی دانشگاه تهران داده است. یک پاتوق برای بچه مذهبی ها با بک گراند کتاب. بستنی ای زدیم و یک دمنوش گل گاوز بان. یادم باشد در مورد همین کافه کراسه تحلیلم را بعداً بنویسم. فعلا همین را بگویم که به همان اندازه که دوستش دارم از آن دلخورم. شاید کمی هم بیشتر. 

در آخر هم باید بگویم احتمالاً تا مدتی دیگر چادری ها را به فرودگاه مهرآباد راه ندهند. 

سوم:

یک نیمچه خبر نسبتاً خوش آیند که «پلاک هشت» مدل کوچک ولی به روز شده «بچه های کتاب» همین روزها در شیراز افتتاح خواهد شد. این را هم اگر زنده بودم مفصلاٌ در همین چند روز آینده به اطلاعتان خواهم رساند.


چهارم:

دلم نمی خواهد از انتخابات بنویسم.همین!


برچسب‌ها: اتحادیه, پلاک هشت, تهران, شهر کتاب, کافه کراسه
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 19:15  توسط سید مهدی  | 
بنام...

اول:

امروز یک اتفاق خوشگل افتاد. دقت کنید : خوشگل نه زیبا. به همین بانمکی و شادابی و زیبایی:

یکی از دانش آموزان طرحی داده بود به بانک کشاورزی استان که مراسمی برگزار شود با این هدف ها که اولا تبلیغات بانک از فضای عمومی جامعه به سمت جامعه هدف محدود و موثر تر برود ان هم در یک سری جشن ها و مراسم های شهری و بعد تر خدمات به خانواده های پرسنل بانک و همچنین بازگشت مالی انجام شده در بانک برای این مراسم ها و نهایتاً هم ایشان تاحالا 107 خانواده آبرومند را در شیراز شناسایی کرده اند که به نان شب محتاجندو به قول خودش آخرین باری که مرغ خرده اند چهار ماه پیش بوده که آن هم در 15 روز مصرف کرده اند.

اولا نگاه کنید نوع نگرشش را . دوماً از ما یعنی حقیر و مسئول اتحادیه انجمن های اسلامی استان و مربی پروشی اش خواسته بود تا در جلسه سوم طرح که در ساختمان مدیریت بانک با حضور مدیران ارشد بانک برگزار می شود شرکت کنیم. این آقا پسرِ دوم دبیرستانِ مودبِ درسخوانِ پر جنب و جوش بعد از معرفی ما به حضار فرمودند : خب ، اعضای تیمم را آورده ام برای بستن کار!

بازهم دقت کنید که لفظش در آن فضا سراسر اعتماد به نفس بود و بزرگمنشی ، نه بی ادبی.

این نوع رفتار و منش این دانش آموز آنقدر برایم خوشمزه بود که تا دوروز حض اش را می برم.

دوم:

ظهر دوستی متن پیامکی از یک دوست دیگر نشانم داد که گفته بود از فلان آقا و فلان حوزه و ... و اتحادیه پرس و جو کردم و همه گفته اند کانون رهپویان وصال شیراز به جریان انحرافی وابسته است. هم کلی خندیدم و هم کلی دلم گرفت. هرچه باشد کانون در قضیه انفجار حسینیه سید الشهدا(ع) و اتفاقات بعدش وابستگی و برادریش را به نظام و ولایت خوب ثابت کرد. در بقیه کارهایش هم. چقدر ساده انگارانه برچسب میزنند و چقدر بچه گانه دروغ و غیبت و تهمت و البته از دیگران هزینه می کنند برای این گناهانشان...


سوم:

ما با رئیسمان در اتحادیه سه نوع جلسه داریم. اول جلسات عمومی که ایشان سر خط ها و کارها را می فرمایند و ما هم مثل بچه خوب یادداشت می کنیم و اجرا. دوم جلساتی که بعضاً حالت کارگروهی دارند و میسئولش هم حقیر است که آن ها هم کلیات و روند را مشخص میکنیم و بحثی و دفاعی جزئی که معمولاً نظرات جمع را می پذیرند و لیکن زود قضایا جمع می شود و اجرایی. اما امان از جلسات نوع سوم. جلساتی دونفره و معمولا شب ها. سر موضوعات کلان و راهبرد ها و سیاست ها و ... بحث است و مجادله و بالا و پائین رفتن صدا ها و قبول نکردن ها و ان قلت ها و دعوا رو منطق بحث و ... که تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. گاهی سه چهار ساعت طول میکشد این جلسات. غریبه ای ببیند فکر میکند دشمنانی هستیم خونی. لیکن نهایتش که بحث جمع می شود یا به نتیجه می رسیم باید جمع شود زحمتش را رئیس می کشد. مثل دو برادر و البته بهتر بگویم استاد و شاگرد کار ها را عادی ادامه می دهیم... و چقدر خورد میشوم در این جلسات و البته چقدر بیشتر تر دوست دارم این جلسات و حس بعدش را.

و الان درست در مرحله خوردگی بعد از یکی از همین جلساتم و تا ساعتی دیگر راهی تهران.


برچسب‌ها: اتحادیه, کانون, دانش آموز
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 21:10  توسط سید مهدی  | 
بنام....

چند خبر از کتاب:

1- «کتاب نیسستان» ، ناشر تخصصی آثار سید مهدی شجاعی قول داده رمان جدید استاد رو قبل از سال جدید به بازار بده.«کمی دیرتر» رمانی با موضوع انتظار و امام عصر هست.

2- مجموعه پنج جلدی «روزهای جنگ» شامل دست نشده های حسن باقری توسط موسسه شهید باقری و با حمایت شهرداری تهران رونمایی شد. 

-3 بعد از سه ما از رو نمایی«نورالدین پسر ایران» توسط سوره مهر این کتاب نایاب شد. تقریر حضرت آقا بر این کتاب باعث شده تا منتظر یه تحول دیگه در بازار کتاب های دفاع مقدس باشیم:

«این نیز یکی از زیباترین نقاشیهای صفحه‌ی پُرکار و اعجاز گونه‌ی هشت سال دفاع مقدس است. هم راوی و هم نویسنده حقاً در هنرمندی، سنگ تمام گذاشته‌اند. آمیختگی این خاطرات به طنز و شیرین‌زبانی که از قریحه‌ی ذاتی راوی برخاسته و با هنرمندی و نازک‌اندیشیِ نویسنده، به خوبی و پختگی در متن جا گرفته است، و نیز صراحت و جرأت راوی در بیان گوشه‌هائی که عادتاً در بیان خاطره‌ها نگفته میماند، از ویژگیهای برجسته‌ی این کتاب است. تنها نقصی که به نظر رسید نپرداختن به نقش فداکارانه‌ی همسری است که تلخی‌ها و دشواریهای زندگی با رزمنده‌ئی یکدنده و مجروح و شلوغ را به جان خریده و داوطلبانه همراهی دشوار و البته پر اَجر با او را پذیرفته است. ساعات خوش و با صفائی را در مقاطع پیش از خواب با این کتاب گذراندم والحمدلله».

.....

دوم:

عادت کرده ایم به دَلِه دزدی. عادت کرده ایم با هر طناب مفتی خودمان را دار بزنیم. عادت کرده ایم کور کورانه حرکت کنیم. عادت کرده ایم به توجیه رفتار های بچه گانه مان. خودم را می گویم ها. ربطی به شما خواننده محترم- البته اگر وجود داشته باشد- ندارد. انگار نه انگار پیر شدیم رفت پی کارش. هنوز که هنوز است می خواهیم جو گیر شویم. بعدش هم توجیه می کنیم که انگیزه است برای حرکت

یکی نیست بگوید توکه می دانی چه باید بکنی و دنبال چه باید بروی چرا همه اش باید مشغول رفع رجوع رفتار و گفتار دیگران باشی. اگر مرد راهی و ادعا داری برای خودت برنامه داری-اگر داشته باشی- در همین میدان تو بقیه را بازی بده. تو قضیه را جمع کن. حالا گیرم به اسم بقیه تمام شود. خوب بشود. مهم این است تو آنچه را که باید و می خواستی را انجام دادی. والسلام!

 


برچسب‌ها: کمی دیرتر, نورالدین پسر ایران, کتاب, عادت
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 7:56  توسط سید مهدی  | 
بنام...

رفته بودم بوشهر. سری زدم به موزه و خانه رئیس علی دلواری.... قاعدتا عکسش اضافه شد به پوشه my love من.

قسمتی از وصیت نامه شهید رئیس علی دلواری:

برای درجه بهشت پیدا کردن و شربت شهادت را داوطلبانه خواستن باید همتی عالی و عزمی راسخ داشت و بهای درجه عالی و نعیم اخروی و نام نیک ابدی به غیر از جان شیرین نیست ، امروز روزی است که ادعای شرف ، اسلامیت و وطن پرستی داریم . باید امتحان داد و از حیطه امتحان بی غل و غش بیرون آییم چنانکه عقلا فرموده اند: 

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه رو شود هر که در او غش باشد

... البته جالب است که وقتی حضرت آقا آمده اند اینجا تاکید کرده اند که این بزرگمرد در واقع پیرو حرکتی بوده که «علما» شروع کننده آن بوده اند.

....

دوم اینکه از اینهمه تلاش جهت ترویج فرهنگ ایثار و شهادت توسط کنگره سرداران و 14600 شهید استان فارس در فرودگاه شیراز بسیار ممنونم!:


و 

.....

سوم هم اینکه رفته بودم منزل یکی از دوستان در قم. هم قطار ما در اردوهای جنوب مدت ها پیش. عکسی دیدم از مرحوم طافحی. دلم هوایش را کرد:

...

my love نام پوشه ای است در سیستم من که عکس آنهایی که برایم الگو هستند را در آن می گذارم.


برچسب‌ها: بوشهر, mylove, رئیس علی دلواری, شهادت, کنگره سرداران, طافحی
 |+| نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 9:47  توسط سید مهدی  | 
بنام....

دوستی داشت یادآوری ام میکرد نوشته های قبلی ام را در همین شب نوشت... گفت چقدر از جنوب می نوشتی. به عبارت خودش چقد پاستوریزه می نوشتم... می نو شتم. دلم گرفت....

بیشتر می نوشیدم تا می نوشتم... جام را ناسپاسی کردم... از دست دادمش...

....

هوای این روزها سیاسی است. انتخاباتی است. مدتی پیش دوستان جلسه ای گرفتند برای  مثلا مقابله با جریانی در یکی از کانون های بزرگ شیراز که قرار است پشت یکی از کاندیداها دربیایند... اصلا کاری به درست یا غلط بودنش ندارم...

فقط می خواهم به تمام دوستان فعالم در تمام حوزه ها بگویم: جون مادرتون به جای اینکه الکی همه انرژیتون رو صرف مقابله های الکی و نشد بکنید-تاکید میکنم درست و غلط فعلا کاری ندارم- انرژی تون رو بذارید روی حلقه های مفقوده و کارهایی که زمین مونده. نقاط مشترک ماها خیلی بیشتر از این نقاط افتراق است که زندگیمون رو تعطیلشون کردیم. مسائل اونقدر ها هم افتضاح نیست....

آخییییش-تو گلوم گیر کرده بود

.....

پیامکی از دوستی رسید . نقل به مضمون از یکی از بزرگان که یکی از بهترین آزمون های اخلاص این است که مهم نباشد کاربه نام چه کسی تمام شود . مهم آن باشد که کار انجام شود...

...

الان بوشهرم. برگشتم بیشتر می نویسم.... از شلخته نویسی هایم هم عذر نمی خواهم. راحیل شب نوشته های یک سرباز پیاده است. سرباز همیشه خسته است.... همیشه.... چون دارد می جنگد.. چون ... دارد... می...جنگد...


برچسب‌ها: پاستوریزه نوشت, انتخابات, اخلاص
 |+| نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 9:41  توسط سید مهدی  | 
بنام...

سلام

اخوی ما کرم دوباره نوشتن را انداخته به جان آن یکی اخوی ما

داشتم ماه نامه ی سید عباس را می خواندم. عجب قلمی دارد. عجب ذوقی. عجب فکری . عجب عشقی.عجب معرفتی . عجب انگیزه ای. عجب اخلاصی. عجب تواضعی و هزاران عجب دیگر. دوستش دارم. خیلی بیشتر از اینها. 

بگذریم. دیدن راحیل در لینک هایش باعث شد دلم بگیرد. دلم برای نوشتن تنگ شد. و ظاهرا همان کرم به جان ما هم افتاد.

باز هم بگذریم.

.....

دیشب داشتم شماره دهم همشهری داستان را می خواندم. صفحه 63 «از کاپیتال ِ مارکس تا رساله امام» . نوشته محمد حسین جعفریان. روایت زمانی که اول دبیرستان معلم ادبیاتشان از ان ها می خواهد کتابی را بخوانند و به دیگران هم معرفی کنند. دست می گذارد روی کتاب «دیالکتیک» از دکتر مرحوم شریعتی. وقتی انشایش را تمام می کند. معلم چند دقیقه ای او را بر و بر نگاه می کند و می گوید «چرا اصرار داشتی چیزی را که خودت هم اصلا ازش سر در نمی آوری برای انشا و معرفی به دوستانت انتخاب کنی». کل کل می کنند ولی این اخر جعفریان است که با گوشت و پوستش می فهمد «نمایش دانایی هیچ وقت جای دانایی را نمی گیرد».

البته این جعفریانی است که مثلا چهارن دبستان الیور توییست می خوانده . 

فعلا همین.


برچسب‌ها: همشهری داستان, محمد حسین جعفریان, اخوی ها
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 17:27  توسط سید مهدی  | 
بنام...


امروز دقیقا بیست وهفتم مهرماه هزار و سیصد و نود هست. امروز هم یکی از روزهای خداست . و من امروز دوباره تصمیم گرفتم به به روز کردن راحیل یا همون شب نوشت های یک سرباز پیاده. و این تصمیم ممکنه چتد روز بیشتر دووم نیاره . 

این شروع مجدد قطعا به معنی شروع دوباره نوشتن نیست که نوشتنم هیچ وقت به طور کامل قطع نشد. اما برای اینجا نوشتن همان ملاک های درپیتی خودم رو دارم. یعنی بودن گوش شنوای خوووووب. 

نوشتن هام ممکنه طولانی باشه مثل قبل. ممکنه کوتاه باشه مثل هیچ وقت....

نوشته هام هم شخصی هستن و هم کاری... مثل همیشه!



 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 18:24  توسط سید مهدی  | 
بنام...

جالب بود.

خیلی جالب بود و هست...

این مدت بازخورد های این پست و البته اتفاقات و حرف و حدیث ها وشایعات و ....

...........................

گاهی وقت ها حرف ها به معنی کم آوردن نیستند هرچند ممکنه به کم آوردن آدم منجر بشن. البته توجه کنید به واژه «آدم».

اما چیزی که من توی این مدت خیلی برام جالب بود اینه که هیچ وقت هیچ کس نمیتونه بگه زندگی شخصی من به خودم مربوطه. اصلا توی این دنیا چیز شخصی ای وجود نداره . حتی احساسات و عواطف ما. درونیات و ... . چون ما هم جزئی از یک کل هستیم که نه تفکیک پذیریم و نه امکان حذف. قدم به قدم ما و حتی افکار ما در دنیا تاثیر داره . البته به همون اندازه هم ممکنه حق هم داشته باشیم.

نکته دیگه هم اینکه چقدر عدم بی تفاوتی به یک احساس و یا یک تفکر میتونه در سرنوشت یک انسان رو کم و زیاد کنه. هیچ وقت نسبت به ناراحتی ها و احساسات و ... بقیه بیتفاوت نباشیم.

و در آخر هم اینکه :::

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ....

 

....

یک انفجار خاموش...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 13:5  توسط سید مهدی  | 
بنام...

شده ام مثل لوک خوش شانس...

البته خوش شانسی اش نه.

شده ام مثل یک کابوی تنها که وسط یه بیابان بی انتها که تک توک موجو زنده بزرگی به اسم کاکتوس در آن دیده می شود... و البته خزنده هایی که گه گاه از زیر خاک بیرون می ایند و سرک می کشند و ... باز هم در دل خاک جای می گیرند دارد تنهای تنهای تنها به سمت افق می رود.

جدی میگما...

 

قبلا همیشه عجله داشتم. همیشه احساس میکردم که اگه نجنبم از خودم عقب می فتم. تا صبح با این فکر که دیر شده چند بار از خواب می پریدم . گاهی اونقده زود از خونه میزدم بیرون که هیچ جا باز نبود...

برای صبحونه خوردن وقت نداشتم و به تبع اون اشتها...

می ترسیدم که اگه الان جناب عزرائیل بیاد سراغم به غیر از کار های ناپسند کرده ام چقدر حسرت کارهایی که می تونستم بکنم و نکردم می خورم.

البته تمام این احساس ها برام لذت بخش بود و هست. اینکه برای ثانیه هام هم ارزش قائل بودم و حتی برای تفریح هام هم هدف. اینکه می دونستم چیکار باید بکنم و می دونستم چیکاردارم می کنم. کمتر به حواشی برخورد کنم و همه رو در راه هدف هام بازی بگیرم. و بعد از دور از این باز ی لذت ببرم. البته این بازی بسیار خوب و متعالی بود. و بقیه هم از این کار لذت می بردن...

وقتی که هیچ کس نمی تونه تو رو بفهمه و تو هم زیاد مایل نیستی بخوای توضیح بدی و البته همیشه هستن کسایی که تو رو باور دارن و بهت اطمینان می کنن. و البته تو هم دربرابرشون و در برابر اهدافت احساس مسئولیت می کنی....

 

اما..

اما این روزا اصلا عجله ندارم. گاهی روی موتور توی بلوار شهید چمران با سرعت یک گوسفند حرکت می کنم. چه در راه خونه و چه در راه کار. و همیشه توی ذهنم صحنه اخر کارتون لوک خوش شانس میاد که داره به سمت غروب میره. و اینبار من بوشفکی هم ندارم تا دنبالم بیاد.....

نه اینکه هدف ها و فکر هام جای یجا موندن یا اشتباه بودن. نه! فقط این وسط یه مشکلی هست. اونم خود من هستم. یعنی تمام این اتفاق ها و کم و کسری ها خود از خود من هست. الان خیلی از زندگی لذت نمی برم و این یعنی یک زندگی سخت و فرسایشی برای خودم و هرکسی که دور و برم هست. مخصوصا خانواده.

البته درسته که میگم همه اش از خودم است اما کلید حلش دست بقیه است...

بعضی حرف ها رو نباید زد. باید ببقیه بفهمن. اگه این حرف ها زده بشه میشه مثل یه قوری شکسته که باید بندش بزنن . و این قوری هرچند میه ازش استفاده کرد اما به هر حال قوری بند زده است...

و تمام این حرف ها رو زدم تا شاید یکی بتونه با کلیدش این مشکل رو حل کنه....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 14:52  توسط سید مهدی  | 
بنام...

باور داشتم تنهایی سرنوشت مختوم من است ..

اما حالا به یقین رسیده ام....

...........................................

یک مثلا شعر قدیمی و بی وزن  و مضمون!

 

همین امروز بود که گناه کردم

یواشکی شما را نگاه کردم

 

همین امروز وقتی دلم گرفت

بی مقدمه شال و کلاه کردم

 

ذغال بدست سر کوچه شما

دیوار همسایتان را سیاه کردم

 

حتما مرا دیدی که با یک اه

حسود شدم و نفرین به ماه کردم

 

چشمم به چشمت گره خورد بانو

ببخشید که شما را زا به راه کردم

 

رویم نمی شود اما انگار

جوانی شما را تباه کردم

 

همین!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 18:15  توسط سید مهدی  | 
بنام...

1- سفری بود به تهران جهت نمایشگاه کتاب و البته جلساتی با برخی از دوستان. پر بار بود. سعی میکنم چند پستی در این باره بنویسم.

2- امروز کاروانی از شیراز با عنوان از حرم تا به حرم عازم کربلا شد. کمی متفاوت تر از همه اعزام ها . شروع حرکت از حرم حضرت احمد بن موسی (ع) بود. برنامه جمع و جور و اعزامی زیبا... باید دید... باور دارم که وقتی پای امام حسین (ع) به میان بیاید دیگر تمام مناسبات این خاک از هم می پاشد. حتی ممکن است یک سیب همیشه سر بالا بیاید.

3- و البته ما باید بسوزیم. بسوزیم و بسوزیم و بسوزیم و بسوزیم....

       اما :::

             باید بسوزیم و بسازیم.

                   اما نه با زمانه  که زمانه را....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 21:29  توسط سید مهدی  | 
  بالا  
- - http://raahil.aminus3.com/portfolio/ raahil - Recent Comments Recent visitor comments from smh's daily photoblog. smh en Copyright 2007 smh